تبلیغات
ره گم کرده نقشه راه در قلب توست - پسر از آن من است
تاریخ : دوشنبه 18 آذر 1392 | 09:58 ب.ظ | نویسنده : ره گم کرده
تشخیص فرزند  
مردى دو كنیز داشت ، اتفاقا هر دو با هم فرزند زاییدند، یكى پسر و دیگرى دختر، كنیزى كه دختر زاییده بود دخترش را در جاى پسر خوابانیده و پسر را در آغوش گرفت و گفت : پسر فرزند من است ، مادر پسر هم مى گفت : پسر فرزند من است . این قضیه در عهد خلافت امیرالمومنین علیه السلام اتفاق افتاده بود. خصومت به نزد آن حضرت بردند. امام علیه السلام دستور داد شیر آنها را بسنجند و فرمود: شیر هر كدام كه سنگین تر است پسر از اوست (311)
و بعضى از مورخین قضیه دیگرى از آن حضرت شبیه به همین قضیه در زمان خلافت عمر نقل كرده اند، چنانچه در كتاب التشریف بالمنن ... على بن طاووس آمده :
شریح قاضى مى گوید: زمانى كه از سوى عمر قاضى بودم روزى مردى به نزد من آمد و گفت : شخصى دو زن یكى آزاد و دیگرى كنیز نزد من به ودیعت گذارده و من در خانه اى از آنان نگهدارى مى كردم ، بامدادان امروز كه به سراغشان رفتم دیدم هر دو، فرزند زاییده اند یكى پسر و دیگرى دختر، هر كدام ، پسر را ادعا مى كنند، اكنون باید....
تشخیص فرزند  
مردى دو كنیز داشت ، اتفاقا هر دو با هم فرزند زاییدند، یكى پسر و دیگرى دختر، كنیزى كه دختر زاییده بود دخترش را در جاى پسر خوابانیده و پسر را در آغوش گرفت و گفت : پسر فرزند من است ، مادر پسر هم مى گفت : پسر فرزند من است . این قضیه در عهد خلافت امیرالمومنین علیه السلام اتفاق افتاده بود. خصومت به نزد آن حضرت بردند. امام علیه السلام دستور داد شیر آنها را بسنجند و فرمود: شیر هر كدام كه سنگین تر است پسر از اوست (311)
و بعضى از مورخین قضیه دیگرى از آن حضرت شبیه به همین قضیه در زمان خلافت عمر نقل كرده اند، چنانچه در كتاب التشریف بالمنن ... على بن طاووس آمده :
شریح قاضى مى گوید: زمانى كه از سوى عمر قاضى بودم روزى مردى به نزد من آمد و گفت : شخصى دو زن یكى آزاد و دیگرى كنیز نزد من به ودیعت گذارده و من در خانه اى از آنان نگهدارى مى كردم ، بامدادان امروز كه به سراغشان رفتم دیدم هر دو، فرزند زاییده اند یكى پسر و دیگرى دختر، هر كدام ، پسر را ادعا مى كنند، اكنون باید قضاوت كنى .
شریح مى گوید: حكمش را ندانستم ، از این رو نزد عمر رفته ماجرا را براى او نقل كردم .
عمر گفت : چگونه داورى كرده اى ؟
شریح : هیچ ، اگر مى دانستم كه نزد تو نمى آمدم .
پس عمر اصحاب پیامبر صلى الله علیه و آله را گرد آورد، و من به دستور وى داستان را برایشان شرح دادم . عمر پیرامون مساءله با آنان به گفتگو پرداخت . آنها همه حكم مساءله را به من و عمر رد مى كردند.
عمر گفت : من مرجع و پناهگاه این مشكل را مى شناسم .
حضار: گویا مقصودت على بن ابى طالب است ؟
عمر: آرى .
حضار: به نزد او بفرست بیاید.
عمر: چنین نخواهم كرد او دانشمندى بزرگ است و از طرف هاشم نیز داراى شخصیتى برجسته ، برخیزید به خانه اش ‍ برویم .
شریح مى گوید: همگى به سوى خانه على علیه السلام حركت كردیم ، پس آن حضرت علیه السلام را دیدیم كه در باغستان خود مشغول بیل زدن و كشاورزى بود و این آیه را با خود زمزمه مى كرد:
ایحسب الانسان ان یترك سدى ؛ آیا انسان مى پندارد كه واگذاشته مى شود مهمل ؟! و پیوسته اشك مى ریخت ، و پس از چند لحظه كه آرام شد عمر با همراهانش از آن حضرت اجازه حضور طلبیدند. على علیه السلام خود به نزد آنان آمد و پیراهنى به تن داشت كه بیخ آستینش دو نیم شده بود، و آنگاه به عمر رو كرده و فرمود: براى چه كارى آمده اى ؟
عمر: مشكلى پیش آمده است .
شریح داستان را بازگو كرد. على علیه السلام به شریح فرمود: چگونه حكم كرده اى ؟
شریح : حكمش را ندانسته ام .
آن حضرت علیه السلام با دست مبارك مقدارى خاك از زمین برداشت و فرمود:
حكم این مساءله از برداشتن این خاكها هم آسانتر است . پس ‍ آن دو زن را احضار نموده و ظرفى نیز طلبید و ظرف را به یكى از آنان داده به وى فرمود: در آن شیر بدوش ، و چون مقدارى شیر دوشید حضرت آن را وزن كرد و سپس ظرف را به دیگرى داده و او نیز به همان اندازه شیر دوشید و حضرت آن را وزن كرد و آنگاه به زنى كه شیرش سبكتر بود فرمود: دخترت را بردار! و به دیگرى فرمود: پسرت را بردار! و در این موقع به عمر رو كرده و فرمود: مگر نمى دانى خداوند زن را از نظر جسمى و فكرى پایین تر از مرد آفریده و میراثش را نیز كمتر قرار داده و همچنین شیرش را سبكتر از شیر پسر؟ عمر گفت : یا على ! خلافت كه حق تو بود خواست به تو برسد ولى قوم تو ابا داشتند.
على (ع ): دم فرو بند، ان یوم الفصل كان میقاتا؛ بدون تردید روز جدا شدن مردم از یكدیگر (روز قیامت ) وعده گاه است . ابن شهر آشوب قضیه فوق را در ضمن قضایاى آن حضرت در زمان خلافت عمر نقل كرده و پس از آن مى گوید: اطباء این دستور را ملاك تشخیص پسر و دختر قرار داده اند
منبع:قضاوت های حیرت انگیز امام علی (ع)

برچسب ها: پسر، دختر، عمر، امام علی، شیر، حکایت، داستان،

  • گلوله
  • بک لینک
  • تیم بلاگ
  • دست نویس