تبلیغات
ره گم کرده نقشه راه در قلب توست - حکایتی از مسیح(ع)
تاریخ : پنجشنبه 5 دی 1392 | 10:46 ب.ظ | نویسنده : ره گم کرده
میلاد حضرت مسیح و سال نو میلادی را تبریک می گویم و عیدی من به همه مسیحیان در این روز حکایتی شیرین از حضرت عیسی (ع) می باشد.

و آن حكایت این است :

مردی بود بسیار متمكن و پولدار روزی به كارگرانی برای كار در باغش نیاز داشت. بنابراین ، پیشكارش را به میدان شهر فرستاد تا كارگرانی را برای كار اجیر كند. پیشكار رفت و همه ی كارگران موجود در میدان شهر را اجیر كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند. كارگرانی كه آن روز در میدان نبودند، این موضوع را شنیدند و آنها نیز آمدند. روز بعد و روزهای بعد نیز تعدادی دیگر به جمع كارگران اضافه شدند. گرچه این كارگران تازه ، غروب بود كه رسیدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نیز استخدام كرد.
شبانگاه ، هنگامی كه خورشید فرو نشسته بود، او همه ی كارگران...
حكایتی از زبان مسیح نقل می كنند كه بسیار شنیدنی است. می گویند او این حكایت را بسیار دوست داشت و در موقعیت های مختلف آن را بیان می كرد.
حكایت این است :

مردی بود بسیار متمكن و پولدار روزی به كارگرانی برای كار در باغش نیاز داشت. بنابراین ، پیشكارش را به میدان شهر فرستاد تا كارگرانی را برای كار اجیر كند. پیشكار رفت و همه ی كارگران موجود در میدان شهر را اجیر كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند. كارگرانی كه آن روز در میدان نبودند، این موضوع را شنیدند و آنها نیز آمدند. روز بعد و روزهای بعد نیز تعدادی دیگر به جمع كارگران اضافه شدند. گرچه این كارگران تازه ، غروب بود كه رسیدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نیز استخدام كرد.
شبانگاه ، هنگامی كه خورشید فرو نشسته بود، او همه ی كارگران را گرد آورد و به همه ی آنها دستمزدی یكسان داد. بدیهی ست آنانی كه از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتنـد : آ« این بی انصافی است. چه می كنید ، آقا ؟ ما از صبح كار كرده ایم و اینان غروب رسیدند و بیش از دو ساعت نیست كه كار كرده اند. بعضی ها هم كه چند دقیقه پیش به ما ملحق شدند. آن ها كه اصلاً كاری نكرده اند آ».
مرد ثروتمند خندید و گفت: «به دیگران كاری نداشته باشید. آیا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است؟» كارگران یكصدا گفتند : آ« نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته اید ، بیش تر از دستمزد معمولی ما نیز بوده است. با وجود این ، انصاف نیست كه اینانی كه دیر رسیدند و كاری نكردند ، همان دستمزدی را بگیرند كه ما گرفته ایم آ». مرد دارا گفت : آ« من به آنها داده ام زیرا بسیار دارم.. من اگر چند برابر این نیز بپردازم ، چیزی از دارائی من كم نمی شود. من از استغنای خویش می بخشم. شما نگران این موضوع نباشید. شما بیش از توقع تان مزد گرفته اید پس مقایسه نكنید. من در ازای كارشان نیست كه به آنها دستمزد می دهم ، بلكه می دهم چون برای دادن و بخشیدن ، بسیار دارم. من از سر بی نیازی ست كه می بخشم.آ»
مسیح گفت : آ« بعضی ها برای رسیدن به خدا سخت می كوشند. بعضی ها درست دم غروب از راه می رسند. بعضی ها هم وقتی كار تمام شده است ، پیدایشـان می شـود. امـا همه به یكسان زیر چتر لطف و مرحمت الهی قرار می گیرند.آ» شما نمی دانید كه خدا استحقاق بنده را نمی نگرد ، بلكه دارائی خویش را می نگرد. او به غنای خود نگاه می كند ، نه به كار ما. از غنای ذات الهی ، جز بهشت نمی شكفد. باید هم اینگونه باشد. بهشت ، ظهور بی نیازی و غنای خداوند است. دوزخ را همین خشكه مقدس ها و تنگ نظـرها برپـا داشتـه اند. زیرا اینان آنقدر بخیل و حسودند كه نمی توانند جز خود را مشمول لطف الهی ببینند

برچسب ها: مسیح، میلاد، سال نو، تولد، حکایت،

  • گلوله
  • بک لینک
  • تیم بلاگ
  • دست نویس